شکایت زن از شوهر
شکایت زن از شوهر
ستمکاری کند شوهر بـه خـانـه جهـنـم مـی نـمـایـد آشـیـانـه
بـسـی خـــرّم نـمـایـد روزگارم اگر شـوهـر بگیرد کـم بـهـانـه
نگیـرد عیـب و ایـرادی بـه کارم به هر کاری کـنـم انـدر زمـانـه
ز بـداخـلاقــی اش آرامِـشـم نـی که خشمش می زند هر دم جوانه
مـیـارایـم خــودم را بهتـر از گل بـگـردانـد زمــن رو نـاشـیـانـه
ز زنهــای دگـر زیـبـاتـرم مـن نـظـر بـر مـن نـدارد عاشـقـانـه
زبـانـم نـرم و گـفـتـارم مـلایـم سخـنهـایـم سـرودی بُلـبُـلانـه
به طَنّازی به هـر سـو رهسـپـارم خـریـدارم نـظـرهــا کاسـبـانـه
به هر معبر معطر مـی شـوم مـن به عطری بهتـر از او نـی مـیـانـه
به زیبایی شـدم ضرب المثـل من که گشتـم بیـن زنهـا مـن یگانه
به اوصافی که بشنیدی تـو از من دو صــد بـارم بــزد بــا تـازیـانه
گهی گوید کـه آرایـش چو آتـش زَنَـد در قـلـب نـامـحـرم زبـانـه
گهی گوید که نرمشهای گفـتـن ز هر زن می نـمـایـد جـاهـلانـه
گـهـی گـویـد بـسـوزانـد تَـبَـرُّج ز آدم دیـن و ایـمــان کامـلانـه
گهی گوید که نامحرم بـه هـر زن نماید مـیـل و شـهـوت را روانـه
گهی گوید که زیبایی بـه شوهـر بُوَد مختص و بی چندست و چانه
نمـی دانـد کـــه آب ظـرف واحـد بِگَنـدد، گـر بـمـانـد مـاهـیـانـه
تَنـَـوّع، طـبــع آدم مـی پـسـنـدد نـظـر بـر او نـمـایـد تـاجــرانـه
بگوییـدش که مـن هـم آدمـییَـم مرا هـم مـثـل زنها، حالـیـانـه
دلی دارم کـه دادسـتـش خـدایـم کـه آزادی بـخـواهــد کامـلانــه
ز شاخـی مـی پرم بر شاخ دیـگر سؤالی می نـمـایم عـالـمـانـه
بگو تا من چه سـازم بـا چنین شـو که افـکارش نـبـیـنـم عـاقـلانـه
جـوابـم را بـگـو ای فـــرد عـاقـل حسابی پخته بـاشـد، قـانـعـانـه
جوابی گویـمـت از شـخـص زهـرا خطـابـی بـهـر زنهـا صادقـانـه
چو از کوری حذرفرمـوده حضـرت بگفتا گر ـ نبـیـنـم ـ عـالـیـانـه
جوابی گـویـمـت هـم از مـحـمـد نظر تیری ز شیـطان عـاجـلانـه
جـوابـی از عـلـی بـر ظـهـر چـادر نـظـرکردن بُـود بـی غـیـرتـانـه
به آن جایـی کـنـد زن خودنمایی بود بر دیـن و ایـمـان قـاتـلانـه
ترا هم شـوی بـاغـیـرت سـعـادت که نهـیـت مـی نـمـایـد آمـرانـه
ز کـرداری کــه داری ای فـلانـی ز پـنـداری کــه داری واهـیـانـه
مـکـرم مـی سـتـایـد غـیـرتـی را کــه در آدم بـمـانـد قــابـلانــه