شعر شهید (16)
شهید علیجان آذرپیرا فرزند قربانعلی
یکی نوزادکی، نـامـش علـیجـان پدر قربانعلی، شد سـوی رضـوان
یتیـمـی دردِ بـی درمـانِ طفـلـک به حق پیوسته است بابای کودک
یتیمـان را خـدا یـارسـت و یـاور بــود حــامـیِّ آنـهـا حـــیِّ داور
علیجـان شـد روان در راه دانـش به درسِ مدرسه بـا حـال کرنش
به میمک جنـگـی و شـور جوانی علیجـان و نبرد و جـانفـشـانـی
نـبـردی نـابـرابـر شـد نـمـایـان به سویی کفر و سوی دیگر ایمان
علیجان مـرد مـیـدان شجـاعـت بود، مردیّ و ایمـانـش بـضـاعت
ز رگبارش خطر آن دشـمـان را، نـبـیـنـد دشمنش روی امــان را
به هر حالت، بـراتـی از خـدایـش بیامد، کـرده از دنـیـا جـدایـش
ضـیـوف الله و زیـر شـاخ طـوبـی مکرّم غبـطـه دارد، یـا شهـیـدا!